افسوس که تن ساق گلی
نازک آرایی که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وا نماند
خدایا در قفای کاروانها
غریبی در بیابان جانماند
بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لحجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب رای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نا رنجی خورشید وا کردم
نمی دانم شاید من خطا کردم؟
ولی تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصو مانه می بارید
بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
بعد از رفتنت کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو:
در راه عشق و انتخاب راه خطا کردم
ومن در حالتی ما بین است و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
به رسم عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.
این منم خسته در این کلبه سرد
جسم افسرده ام از روح جداست
من اگر سایه خویشم یا رب
روح آواره من کیست؟
کجاست؟
مرا می خواستی تا نزد مردم تو را الهام بخش خویش خوانم به بال نغمه های آسمانی به بام آسمانهایت نشانم مرا می خواستی تا از سر ناز ببینی پیش پایت زاریم را بخوانی هر زمان در دفتر من غم شب تا سحر بیداریم را مرا می خواستی اما چه حاصل برایت هر چه کردم باز کم بود مرا روزی رها کردی در این شهر که این یک قطره دل دریای غم بود
" />تنهایی را تنها .........
بلندترین شاخه یک درخت می داند
" />
برای آدم نابینا شیشه و الماس فرقی نمی کنه
اگه کسی قدرتو ندونست
فکر نکن تو شیشه ای
اون نابیناست
نویسم پیامی از دل برایت
جوابم را بده ای جانم به فدایت
نمیدانی با این دل چه کردی
روز و شب اسمت بر لبم
زمزمه کنان چون مستان میزند دم
کسی نمیشنود فریاد دلم را
همین بس که همه می گویند دیوانه ای
آرام به گوشه ای نشستن چه کاریست؟
گویم چه دانید چه خوش است
در فکر او بودب روز و شب
با اینکه دلبر من دور است
ولیک میدانم او هم مثل من است
هر دو خوشیم به هم
کاش فاصله ها کوتاه شوند و
بین انگشتان ما را تاابد پرکند
در حضور خار ها هم میشود یاس بود
در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود
در کنار خاک میشود الماس بود
یادش بخیر زمانی یک نفر بود که
لبخندش بهانه تک تک نفسهایم بود
" />
آنان که فانو سشان را به پشت پایشان می اندازند
سایه هایشان پیش پایشان می افتد
تا سنگ شد
صخره شد
کوه شد
…
دیگر ، تنها پژواک صدایت را خواهی شنید
هرچه می خواهی فریاد کن !!!
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به پایان می رسد و
آسمان آغاز میشود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با خواست من به عناد بر نخیزد
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به پایان می رسد و
آسمان آغار میشود…
از بخت یاری ماست شاید
که هر آنچه که می خواهیم
یا بدست نمی آید یا
از دست می گریزد!!
نگه کن پیجک تو اینک
چه زیبا خاطرم در بر گرفته
همیشه هر شب و هر روز اینجا
به گلدان بلور خاطراتم
گل یاد تورا اشکم میدهد آب
که روزی از وراع کهکشانها
به همراه نسیم کوهساران
سوار شانه های خیس باران
چو باران بهاری به روی قلب غمگینم بباری

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو من به اوج لذتی نگفتنی رسیده ام
من پری کوچک تنهایی ر ا میشناسم
که در اقیانوس مسکن گزیده است
و دلش را در بک نیلبک چوبین می نوازد آرام آرام...
که شب از یک بوسه می میرد و
سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دور ها آوایی است که مرا می خواند
ای مهر اوه من :
در کنار تو پریشانی و غربت را از یاد برده ام
نمیدانی چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن
دوست دارم در پیچ و خم دشت های نا پیدای تو گم شوم
در قلب صحرای خیال انگیز تو محو شوم
درد های کهنه ام را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم
از درونم بیرون ریزد
عقده های بی رحم گریه را که حلقومم در چنگالهایش اسیر است و به خفقانم آورده است.
اشکهای بی تابم را که عمری در پس پرده های سیاه غرور زندانی بودند
در کف دستهای خوب تو بشکنم
هر کجا بودم و هستم گفتم که تویی تک سوار قلبم
تو ندانستی که چه گفتم همه را رها کردی و رفتی
به سلامت ای عزیزم.به هر آن جا که باشی خدا پشت و پناهت
در محفل خود گریستم و باز تو نبودی
خواستم که اشک بزودایی از چشمان من اما باز نبودی
خنده ات در هر کجا که بودم نقش میبست جستجو کردم و اما باز تو نبودی
نگاهت را می خواستم تا نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی هم زبانی کشت ما را نبودی که نبودی که نبودی
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
|
یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقی بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب. |
روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد
بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری كرد. پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود
پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزكی به همان بدی یك زخم شفاهی است.
از پس شیشه عینک
استادسرزنش وار به من مینگرد
گویی از چهره من میخواند که چه ها بر دل من میگذرد
مطلب خویش را کند دنبال عشق گناه است گناه..........
امروز نا گاه چو مبصر اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
بچه ها همگی خندیدند که ببین طفلی شده دیوانه
ولی آنها نمیدانستند که من اینجایم و دل جای دگر
دل آنهاست پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر
داشتم اشکهايم را روي نامه اي عاشقانه با قطره چکان جعل ميکردم خاطرم آمد شايد دلتنگ خنده هايم باشي ببخش اگر اين روزها عشق با گريستن ثابت ميشود
وقتي كه بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بي كسي تنها كسم بود
با تو اکنون چه فراموشی ها، با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست. تو مپندار که خاموشی من،هست برهان فراموشی من. من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟
این منم خسته در این کلبه سرد
جسم افسر ده ام از روح جداست
من اگر سایه خویشم یا رب
روح آواره من کیست ؟کجاست؟
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
در گلو شکسته میشود
اگر ماه بودی به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا میگرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذاره تو جا میگرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر بام من مینشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودی
مرا میشکستی
مرا میشکستی
ای اسمان تیره تا جاودان تهی
در ظلمت فشرده این روزگار تلخ
سوی کدامین پنجره ره به سوی تو باز کنم
وز کدامین دریچه تنهایی سکوتم را پرواز دهم
نمیدانی که اکنون به غربت خویش پی برد م و این چه
حس تلخی است
وقتیکه بدانی یک غریبه بیشتر از یک آشنا تورا را میشناسد
و نمیدانی که چقدرسخت است...................
گويي ندايي از دور ميشنم كه ميگويد :چه كسي است كه مرا ياري كند؟
و من نا خو آگاه به طر فش ميروم
گويي خواب بود اما خوابي سنگين كه هر لحضه اش سر شار از غم سنگيني بود
هر طرف كه نگاه ميكنم سرهاي بريده
تنهاي بي جاني را كه نفسم را بريده اند ميبينم
همه جا پر از هياهوست......
در يك طرف زناني كه ناله هايشان ابر ها را ميشكافد و آسمان را ميگسلد تا باراني ببارد سهمگين تر از
اشك سنگ.....
و در طرف ديگر كودكاني كه چهره شان از شدت گريه مثل گل سرخ شده اند و گريه هايشان مثل تيري
است كه ابر ها را پاره پاره و آسمان را وادار به گريستن ميكند....
اينجا جايي است كه با شكوه ترين دشت لاله هاي خونين را مي يابي
اينحا همان جايي است كه خدا همه زمين را با آن عظمتش در سينه مرداني گذاشت كه براي آزادي نه
براي نام و نشان جنگيدند
اينجا سرزمين فداكاري و ايثار و گذشت كربلاست
هنوزم در پی اونم که اشکای روی گونم
کنی پاک و بگی جونم
بگی جونم
نکن گریه منم اینجا بذار دستات تو توی دستام
بگم :
تو احساس من و میخوای
منم ای گل تو رو میخوام


